سکولاریزم

سالها است که سردمداران رژیم جمهوری اسلامی با تبلیغات وسیعی که می کنند، تلاش دارند تا سکولاریزم را “دین ستیزی” تعریف کنند. فکر جدایی “دین از دولت” آنها را وحشت زده کرده و همه رسانه‌ها و وسایل تبلیغاتی خود را بکار گرفته اند، تا با دروغ پراکنی و تحریف، سکولاریزم را دشمن دین و مذهب معرفی کنند. آنچه در زیر می‌‌آید، ترجمه یی است که من از یک ویدیو سال ۲۰۱۲ در یوتوب کرده ام. در این ویدیو یک جوان انگلیسی با توانایی و تسلط بسیار سکولاریزم را تعریف کرده و از مبارزاتی که “انجمن سکولارهای انگلستان” برعلیه قدرت کلیسا در جامعه انجام می دهد، صحبت می کند. متاسفانه اسم واقعی او را نمی دانم، اما به کسانی که انگلیسی بلدند، پیشنهاد می کنم که حتما به “کانال یوتیوب” او رفته و بقیه ویدئو‌های او را هم تماشا کنند.

کلمه سکولار معناهای متفاوتی دارد. اما وقتی که من خودم را سکولار می نامم، به دو مورد مشخص اشاره میکنم. اول جدایی دین از دولت، که مذهبی‌ها را آزاد می گذارد تا تکالیف دینی خود را انجام بدهند، بشرط آنکه به آزادی غیر مذهبی‌ها تجاوز نکنند. سکولاریزم همچنین آزادی بی‌دینها را هم تامین می کند، تا بتوانند بدون دین زندگی کنند، بدون اینکه آموزش‌ها، قوانین و یا مراسم دینی از طریق دولت، قانون، تعلیم و تربیت، بهداشت و یا مسائل شغلی به آنها تحمیل بشود. بدین وسیله سکولاریزم آزادی مذهبی و آزادی از مذهب را تضمین میکند. دوم مساله عمده و اساسی برابری در مقابل قانون است، که به دنبال آن همه مزیت‌ها و مجازات‌ها برای مذهبی بودن یا نبودن را از بین می برد، تا ضمانتی باشد بر اینکه هیچ دین و اعتقادی، مذهبی و یا غیر مذهبی، از نقد شدن در امان نباشد. برابری در مقابل قانون تضمین می کند که هیچ دینی نتواند مسائلی را که در حوزه آن دین مقدس شمرده می شود، به دیگران تحمیل کند. متقابلا در سایه چنین قانونی، کافر بودن و یا توهین کردن به مقدسات قابل مجازات نیستند.

اگر سکولاریزم را درست درک کنیم، متوجه می شویم که سکولاریزم یک محیط مساوی و عادلانه ایجاد می کند که به نفع همه ما است. به همین دلیل است که خداپرستان و بی‌خدایان، مذهبی‌ها و غیر مذهبی‌ها از آن دفاع می کنند. تا همین چندی پیش در انگلستان خیلی از میتینگ‌های دولتی با خواندن دعای مذهبی آغاز میشد، اما در فوریه امسال وقتی که تقاضاهای ما برای کنار گذاشتن این کار نادیده گرفته شد، “انجمن ملی سکولار ها” یک نبرد حقوقی را آغاز کرد و برنده شد، که در آن، دادگاه عالی انگلستان اینکار را غیرقانونی اعلام کرد. فورا عده‌ای از مفسران و بخشی از رسانه‌های انگلستان اینکار را حمله‌ای از سوی سکولار‌های ستیزه جو و محارب به دین و مذهب تفسیر کردند. اما واقعا ضرر اینکار چه بود؟ آیا ما توهین و یا نقدی بر دین کردیم؟ آیا از نمایندگان تقاضا شد که از دین خود دست بکشند؟ یا اینکه از آنها خواسته شد که دیگر دعا نکنند؟ تنها چیزی که مقرر شد این بود که دعا کردن جایی در گردهمایی‌های رسمی دولت ندارد. همانطور که “استیون اونس” مدیر کمپین “انجمن سکولارهای ملی” بدرستی اشاره می کند، حذف “دعا کردن” یک محیط بی‌طرف ایجاد می کند، و یک سد بزرگی را که در مقابل تقسیم مساوی دموکراسی، برای همه افراد و تمام قسمت‌های جامعه وجود دارد را، برمی دارد. در هیچ کدام از میتینگ‌های حرفه‌ای که من شرکت کرده ام، کسی دعا نخوانده است و هرگز هیچیک از همکاران مذهبی من اعتراضی به آن نداشته اند. حتی قبل از اینکه دادگاه، دعا خواندن قبل از شروع میتینگ را غیرقانونی اعلام کند، خیلی از میتینگ‌های دولت، بسته به اینکه چه کسی آن را رهبری می کرده است، با دعا خواندن شروع نمی شده است. اینکه عده‌ای بطور عرفی و از روی عادت، میتینگ‌های خود را با دعا خواندن شروع کرده اند، به آنها این حق را نمی دهد که کماکان این کار اشتباه را ادامه بدهند. اینکه شما سابقه تاریخی انجام یک کاری را از قدیم دارید، به شما این اجازه را نمی دهد که امروز هم به آن کار ادامه بدهید. برای نمونه در گذشته‌ای نه چندان دور، رسم بر این بود که فقط مردها حق رای دادن داشتند، و به زنان اجازه نمی دادند که در رای گیری‌ها شرکت کنند. کسانی که فکر می کنند، دعا خواندن ارزش وقت صرف کردن دارد، می توانند در ساعت‌های غیر اداری و ساعات شخصی خود دعا بخوانند. هر چه که می گذرد، اعتقاد به مسائل ماورای طبیعی، ضعیف تر شده و عده کمتری به قدرت‌های فوق طبیعی باورمند می شوند، و در آینده‌ای نه چندان دور، دیگر کسی به موهومات اعتقادی نخواهد داشت. بنابراین اینکه بگوییم این رسوم، مراسمی است که به ما ارث رسیده است، و به این بهانه بهانه ی به موهومات خواهان حفظ آنها باشیم، کار اشتباهی است. از سوی دیگر، با اینکه عده افرادی که به خدا و مذهب اعتقاد ندارند رو به افزایش است، آنان اصراری ندارند که در میتنیگ‌های اداری، قراردادها، پول کشور، و یا سرود ملی، مساله بی‌خدایی خود را تبلیغ و ترویج کنند. به همان نسبت هم خیلی از کسانی که به مذهب و خدا اعتقاد دارند، متوجه شده اند که وارد کردن توحید و اعتقادات مذهبی خود در مسائل عمومی، کار اشتباهی است. البته هنوز هستند کسانی که اصرار دارند دین خود را در مسائل سیاسی و اجتماعی دخالت دهند. “مایکل لنگریچ”، اسقف شهر “اکستر” ادعا می کند؛ اگر قبل از میتینگ‌های دولتی دعا خوانده شود، تصمیمات جلسه به صورت گسترده تری اخلاقی خواهد بود. در حالی که برگزار کردن مراسم مذهبی در میتینگ‌های دولتی، غیر مذهبی‌ها را از شرکت در آن محروم میکند. این کار یک زمینه حذفی غیر لازمی را ایجاد می کند، که از ابتدا سبب کنار گذاشتن عده زیادی خواهد شد. بعلاوه برای گرفتن تصمیمات اخلاقی به مراسم مذهبی احتیاجی نیست. اسقف یکی از شهرهای انگستان دعای همیشگی خود را با جملاتی که در پی می آید، جایگزین کرده است؛ “باشد که حکمت آن را داشته باشیم که وظایف خود را به خوبی انجام بدهیم، آنقدر انسانیت داشته باشیم، که به همه گوش فرا دهیم، شهامت آن را داشته باشیم تا کاری را که درست است انجام بدهیم و سخاوت آن را داشته باشیم که با یکدیگر با احترام برخورد کنیم.” با اینکه این جملات بسیار اخلاقی و انسانی است، اما خبرگزاری‌های مسیحی این خبر را شوکه کننده اعلام کردند. اسقف لنگریچ می گوید که؛ “من متاسفم که اقلیت کوچکی، سعی بر این دارند که اکثریت را، از کاری که دوست دارند، منع کنند.” باید توجه داشت که در اکثریت بودن به شما این اجازه را نمی دهد که ضربه‌ای را که عمل شما به دیگران و به جامعه می زند، نادیده بگیرید. بعلاوه، مسیحیت در انگلستان به شدت رو به کاهش است. تحقیقات بعمل آمده توسط شرکت “ایپسو ایماری” نشان می دهد که تنها کمی بیش از نصف مردم خود را مسیحی معرفی می کنند. اما آنچه که در این تحقیقات اهمیت بیشتری دارد این است که از بین عده‌ای هم که خود را مسیحی معرفی می کنند، بیش از یک سوم آنها سودی در دعا کردن نمی بینند. و همان تعداد هم می گویند که هرگز به میل شخصی دعا نمی کنند. در واقع وقتی که از آنها سوال شد که چرا خود را مسیحی معرفی می کنند، کمتر از یک دهم آنها گفتند که باورمند به آموزه‌های مسیحی هستند، و عده‌ای به مراتب بیشتر می گویند که خود را مسیحی می دانند تنها به این دلیل که مسیحی بار آمده اند، و یا بخاطر اینکه غسل تعمید دیده اند و یا چون در خانواده‌های مسیحی بزرگ شده اند. وقتی که به جای اینکه فقط حدس و گمان بزنیم که چه تعدادی مسیحی هستند و چه تعدادی نیستند، تحقیق کنیم، پژوهش‌ها به ما نشان می دهد که فرضیات اسقف لینگریچ که اکثریت مردم انگلستان مسیحی کاتولیک هستند، و یا اینکه دسته‌ای که مسیحی هستند، همچون او به دعا کردن و قدرت آن باور دارند، درست نیست. اندرو کاپسور از “انجمن انسانی انگلستان” توجه ما را به این نکته جلب می کند که چرا بعضی از مذهبی‌ها و بخشی از رسانه ها، به طرز بی‌سابقه‌ای اخبار مربوط به مسیحی‌ها دستکاری کرده و وارونه نشان میدهند. در واقع گروه‌های مذهبی با معرفی کردن خود به عنوان قربانی و روایت نادرست از ظلم و زوری که به آنها می شود، فقط به دنبال لابی گری و بدست آوردن قدرت بیشتر هستند.

اندرو ویلیامز”، از سازمان “مسیحی‌های علاقه مند و نگران” می گوید که “سکولارها تمامیت خواه و تلخند”، و از هواداران خود می خواهد که “برای عیسی مسیح هم که شده، صدای خود را بلند کنند، و خود را در معرض دید همه قرار بدهند، تا بقیه را مجبور کنند که دعا خواندن را در دستور کار میتینگ‌های مجلس نگه دارند”، در واقع اندرو ویلیامز در وبسایت “مسیحی‌های علاقه مند و نگران” مقاصد خود از این همه مظلوم نمایی و حمله به سکولارها را فاش میکند، وقتی که می گوید؛ “ما تلاش می کنیم، تا دستورات انجیل را در تمام زوایای اجتماع خود تزریق کنیم.”

عملکرد مذهبی‌های رادیکال، درست مثل یک بچه خود محور و خود خواهی است، که همه اسباب بازی‌ها را برای خود می خواهد. هنگامی که یکی از اسباب بازی‌ها را از او می گیری، تا بقیه بچه‌ها هم بتوانند از آن استفاده کنند، و همه چیز به صورت منصفانه تقسیم شود، او شروع به جیغ و فریاد می کند. رفتار بعضی از مذهبی‌ها غیر قابل تحمل است. وقتی که به دین آنها، در مقابل بقیه ادیان و اعتقادات، آوانس و یا حتی ارجحیت ندهی، شروع به جیغ و فریاد می کنند. در حالی که سکولار‌ها تلاش می کنند تا مساوات و انصاف برای همه گروه‌ها و ادیان برقرار بشود، این افراد تلاش می کنند، فقط برای گروه و دین خود قدرت به دست بیاورند.

امسال، دیوید کامرون، نخست وزیر انگلستان، قول داد که ازدواج در بین همجنسگرایان را قانونی کند. پیتر برایان که رهبر “کلیسای کاتولیک رومن” در اسکاتلند است، این تصمیم را محکوم کرد و آن را مضحک و شرم آور خواند. در حالی که خیلی‌ها همین کلمات را درباره “او رایان” و افکار او استفاده می کنند. در انگلستان و آمریکا هر روز عده بیشتری به قانونی شدن ازدواج در موران همجنس گرایان روی خوش نشان می دهند و با آن موافقت دارند، و هر روز به تعداد کشور‌های اروپایی که در آن ازدواج همجنس گرایان به رسمیت شناخته می شود، اضافه میشود. در حال حاضر همجنس گرایان در ایسلند، نروژ، دانمارک، بلژیک، هلند، پرتغال، سوئد، و اسپانیا حق ازدواج دارند و ۷۱% مردم انگلستان و ۵۳% مردم آمریکا نیز با حق ازدواج آنان موافقند. با این حال سکولاریزم از حق “او برایان” برای اظهار نظر حمایت می کند، مهم نیست که چقدر حرفهای او غلط، بی‌ربط، توهین آمیز ویا غیر عقلانی باشند. اما “وینسنت نیکلز” و “پیتر اسمیت” دو اسقف اعظم کلیسای کاتولیک روم، پا را از ابراز عقیده فراتر گذاشته و نامه‌ای تهیه کردند، و به ۲۵۰۰ کلیسا فرستاند و از متولیان آن کلیساها درخواست کردند که از آنچه که آنها “تعریف واقعی از ازدواج بین یک زن و مرد” تعریف می کنند، دفاع کرده و اجازه ندهند که معنی ازدواج که “تعهد مادام العمر بین یک مرد و یک زن” است از بین برود. آنها چندین دلیل برای تعریفی که از ازدواج می دهند ارائه کردند. آنها می گویند “ازدواج بین یک زن و یک مرد، یک رابطه طبیعی است.” اما تا همین چندی پیش خیلی‌ها ازدواج مرد و زنی از نژاد‌های مختلف را طبیعی نمی دانستند. همانگونه که امروز کلیسا ازدواج بین دو همجنس را طبیعی نمی داند، بسیاری در قدیم ازدواج بین دو نفر از نژاد‌های مختلف را طبیعی نمی دانستند. آنان می گویند؛ “ثبات یک ازدواج بهترین وسیله برای رشد و دوام آن است”. اگر امروز پذیرفته ایم که ازدواج در بین نژاد‌های مختلف ضربه‌ای به ثبات و دوام آن نمی زند، باید همان را هم برای ازدواج در بین همجنسان بپذیریم. آنان می گویند؛ “اعتبار ازدواج، از خشنودی دو طرف از این وصلت به دست می آید.” اگر دو نفر از دو نژاد مختلف مایل به زندگی با یکدیگر هستند، و ما این حق را برای آنها قائل هستیم، باید این حق را برای دو نفر همجنس هم قائل باشیم. آنان می گویند “دو نفر از جنس مخالف یکدیگر را تکمیل می کنند.” بسیاری از زنان همجنس گرا فکر میکنند که مکمل یکدیگرند، همانگونه که مردان همجنسگرا چنین احساسی دارند. مسلما آنچه که در یک ازدواج مهم است، رابطه و نزدیکی‌ای است که آن دو نفر با هم دارند. شما نمیتوانید به این بهانه که بنظر شما ازدواج باید فقط در بین دو غیر همجنس باشد، حق برابر همجنس گراها در ازدواج با یکدیگر را از آنان بگیرید. آخرین بهانه آنها این است که “ازدواج برای بوجود آوردن و تربیت فرزند است.” این حرف دیگر از پایه پوچ و غلط است. کلیسا کوچکترین مشکلی با ازدواج افرادی با نژاد‌های مختلف که نمی توانند بچه دار بشوند و یا مایل نیستند که بچه دار بشوند، ندارد، پس چرا همان استاندارد‌ها را در مورد همجنسگراها ندارد؟ بعلاوه اگر کلیسا می گوید که ازدواج برای تربیت و بزرگ کردن بچه است، پس باید از ازدواج همجنسگرا‌ها استقبال کند، چون بسیاری از آنها مایل به پذیرفتن فرزند خوانده و بزرگ کردن کودکان هستند. پس ما به راحتی می توانیم این بهانه‌های بیخودی را که این دو اسقف اعظم می آورند، کنار بگذاریم. واقعیت این است که تمام بهانه هایی که آنان برای مقابله با حق همجنسگراها برای ازدواج با هم ارائه می کنند، تنها برای این است که با گردن کلفتی دولت را وادار کنند که نظرات آنها را در قوانین عرفی در نظر بگیرد، و این غیر قابل قبول است.

در یک حرکت فوق العاده عجیب دیگر که خبرگزاری‌های گاردین و بی‌بی سی یک ماه بعد گزارش کردند، معلوم شد که “سازمان آموزش مدارس کاتولیک” نامه‌ای به بیش از ۴۰۰ تا از دبیرستانهای کاتولیک “انگلستان” و “ویلز” که بودجه آنها از طرف دولت تامین می شود، فرستاده اند. در این نامه از آنان درخواست شده است که پتیشنی برعلیه ازدواج همجنس گراها امضا کنند. یکی از خانواده‌ها از عکس العمل مردم، در حالی که یکی از معلم‌ها آن نامه را برای آنها می خواند گزارشی ارائه داد. او ضمن اینکه انزجار خود از این نامه را اعلام کرد، از بقیه خانواده‌ها در خواست کرد که در اعتراض به مخالفت کلیسا با ازدواج همجنسگراها، همگی گل سینه‌های احترام به همجنسگراها را به سینه ی خود بزنند. سوء استفاده از کودکان، برای لابی کردن و پیشبرد مقاصد مذهبی خود، برای جلوگیری از حق ا ازدواج همجنسگرایان، یک کار به شدت غیر اخلاقی است. این نشان دهنده آن است که بعضی از مذهبی‌ها تا چه حد حاضرند از لحاظ اخلاقی سقوط کنند، تا جلوی آزادی کسانی را که باورهای مذهبی ندارند، بگیرند. سکولارها هرگز به دنبال دخالت در مسائل داخلی مذهبی‌ها نیستند. واقعیت این است که اگر عده‌ای مذهبی مایل نیستند که همجنسگراها در کلیساهای آنها به عقد هم درآیند، آزادند که مخالفت خود با آن را بیان کرده، و اجازه بدهند که بقیه افراد آن کلیسا هم تصمیم بگیرند که آیا با این حرف موافقند و یا مخالف. جالب اینجا است که عده‌ای از اسقف‌ها بر علیه آنچه که “موضع رسمی کلیسای انگلستان بر علیه ازدواج همجنسگراها” خوانده می شود، صحبت کرده اند. “آلن ویلسون”، اسقف کلیسای قصر باکینگهام می گوید؛ “شواهد زیادی وجود دارد که نظر مردم در اینباره با موضع رسمی کلیسا یکی نیست. دریای مردم و نظر آنها در حال تغییر است، و موضع رسمی کلیسا بازتاب دهنده عقیده همه ما نیست. ” همین نظر به وسیله ” تیم آلیس” اسقف “گرانتهام” نیز تکرار شده است. یعنی برخلاف آنچه که کلیسا آن را “موضع رسمی برعلیه ازدواج همجنس گراها” می نامد، عده زیادی از کاتولیک‌ها و حتی اسقف‌ها با این موضع موافق نیستند.

سکولار‌های مذهبی و غیر مذهبی در کمپین‌های مختلفی شانه به شانه هم فعالیت می کنند. آنان تلاش می کنند که سرویسهای مختلف در یک فضای عادلانه و بدور از ترویج مذهبی، تبعیض مذهبی، و داوری یا فتوای مذهبی بین همه تقسیم شود. آنها تلاش می کنند تا اجازه ندهند که کلیسای انگلستان به عنوان دین دولتی قدرت بگیرد. این همانقدر که برای حفظ خودمختاری کلیسا لازم است برای حفظ خودمختاری دولت هم لازم است، تا کلیسا و دولت نتوانند در کارهای یکدیگر دخالت کنند. همانگونه که “گیلاس فرجر” کشیش یکی از کلیساهای انگلستان بدرستی اشاره می کند؛ جامعه انگلستان از اقشار گوناگونی تشکیل شده است، و نمیتوان یک دین را بعنوان دین رسمی بر دیگر ادیان برتری داد. دولت سکولار اجازه نمی دهد که یک دین به تنهایی قدرت را در انحصار خود بگیرد.

سکولارها می خواهند که ۲۶ اسقف غیر انتخابی از مجلس اعیان انگلستان حذف بشوند. آنها به صورت غیر منصفانه ای، میزان حضور کلیسای کاتولیک در این قوه قانونگذاری را افزایش می دهند. موافقان حضور این اسقفها در مجلس اعیان انگلستان، استدلال می کنند که حضور آنها سبب بالا رفتن اخلاقیات در قوانینی که به وسیله مجلس اعیان به تصویب می رسد، می شود. در حالی که نه تنها هیچ آماری چنین ادعایی را تایید نمی کند، بلکه برعکس، چون اکثر این اسقف‌ها از بینش کافی و امروزی در مورد خیلی از مسائل کلیدی برخوردار نیستند، حضور آنها سبب پیچیده شدن مسائل می شود. بعلاوه عدم حضور زنان در بین این ۲۶ اسقف و تبعیضی که برای جلوگیری از اسقف شدن زنان در انگلستان وجود دارد، سبب ایجاد نابرابری جنسیتی در مجلس اعیان نیز می شود.

یک کمپین سکولار دیگر برعلیه تبعیضی که در بیمارستان‌های کاتولیک وجود دارد، مبارزه می کند. با وجود اینکه این بیمارستانها با بودجه دولتی ایجاد و اداره می شوند، اما آنان از پذیرفتن افرادی که مذهبی نیستند خودداری می کنند. همانطور که “انجمن ملی سکولار ها” اشاره می کند؛ ادیان بزرگ، بینهایت ثروتمند هستند. دارایی کلیسای انگلستان بیش از میلیاردها پوند است. اگر کلیسا مایل است که بیمارستان داشته باشد، می تواند از دارایی‌های خود اقدام به ساختن و راه اندازی آن بکند. کلیساها از دادن مالیات معاف هستند، که این خود نمونه دیگری از برتری دادن نا عادلانه است، که باید جلوی آن گرفته شود. تحقیقات نشان می دهد که بهترین بیمارستانها از نظر درمانی، تنها مبلغ ناچیزی خرج ایجاد محلی برای نیایش میکنند. بر طبق این تحقیقات، اگر بقیه بیمارستانها هم مخارج ایجاد “عبادتگاه”‌های خود را به مبلغی که بهترین بیمارستانها هزینه می کنند، تقلیل دهند، مابه التفاوت آن برای استخدام ۱۰۰۰ نرس خانگی کفایت می کند.

برخی از نگرانی هایی که سکولار‌ها دارند در باره تعلیم و تربیت است. آنها موافقند که تدریس ادیان مختلف به کودکان کاری مثبت و ضروری است، و عقیده دارند که باید به کودکان آموزش داد که چرا افراد مختلف باورهای متفاوتی دارند، و چرا بعضی‌ها مذهبی هستند و بعضی‌ها نیستند. اما چیزی که برای سکولارها قابل قبول نیست، این است که از سیستم آموزش ملی یک کشور سوء استفاده شده، بین ادیان تبعیض قائل شد و تنها اصول یک دین را به کودکان آموزش داد. تقریبا یک سوم مدارس دولتی انگلستان “مدارس مذهبی” هستند، که از امتیازات غیر عادلانه‌ای سود می برند. این مدارس می توانند در انتخاب کارمندان خود تبعیض قائل شده و به کسانی که دینی متفاوت از دین آن مدرسه دارند، کار ندهند. آنها همچنین می توانند از ثبت نام کودکانی که پدر و مادر آنها هم کیش آنها نیستند، و یا به اندازه کافی مذهبی نیستند، خودداری کنند، و آنها را مجبور کنند که برای تعلیم و تربیت فرزند خود به مدارسی که در فاصله خیلی دورتری از منزل آنها قرار دارند، بروند، چون که مدارس مذهبی نزدیک آنها، حاضر نیستند که کودک آنها را بپذیرند. در تحقیقی که به وسیله “شرکت گیبونس و سیلوا” و با هزینه سازمان آموزش و پرورش انجام شده نشان می دهد که کارایی بالایی که مدارس مذهبی دارند، که اغلب بهانه‌ای برای ادامه حیات این مدارس هم هست، بخاطر این است که آنان میتوانند از بین دانش آموزان کسانی را که دوست دارند انتخاب کنند. به زبان دیگر، نمرات بالایی که دانش آموزان این مدارس نسبت به بقیه مدارس می آورند، به دلیل این است که دست چین شده اند، نه اینکه مدرسه مذهبی مدل بهتری است. آنها این اجازه را دارند که درباره کودک و خانواده او تحقیق کنند و کسانی را بپذیرند که امکان پیشرفت بهتری دارند.

خیلی از مدارس مذهبی، بجای کتب علومی که در مدارس دیگر تدریس میشود، از کتب مخصوص خود استفاده میکنند، که از طرف دولت مورد بازرسی قرار نمی گیرد. در نتیجه این این مدارس فقط ادعا می کنند که علوم تدریس کرده اند، اما در واقع به بچه‌ها آموزش داده اند که علوم را رد کنند. معلمین علوم این مدارس از بیخ و بن چیزی از علم نمی دانند و حتی قادر نیستند که به سوالات معمولی در باره علوم جواب بدهند. در نتیجه دانش آموزان این مدارس در دروس علوم میلنگند، تنها به این خاطر که عده‌ای انسانهای بالغ از اینکه فقط خودشان مذهبی باشند راضی نیستند و اصرار دارند که اصول اعتقادی خود را به تعلیم و تربیت کودکان هم منتقل کنند. چیزی که به آن توجه نمی شود، این است که واقعا چه چیزی برای کودک خوب است. اگر همه صحبت‌های داغ درباره حق والدین در مورد تربیت فرزندان را کنار بگذاریم، باید ببینیم که کودک برای آگاهی یافتن از حقایق و انتخاب راهی که درست می داند، چقدر آزادی عمل دارد. کودکان، اموال والدین‌شان نیستند. والدین فقط بطور موقت، وظیفه نگهداری از آنها را برعهده دارند. همانطور که والدین حق ندارند به دلیل باورهای مذهبی به جسم کودک خود آسیبی وارد کنند، حق هم ندارند که او را شست و شوی مغزی بدهند و مغز او را از چیزهایی پر کنند که جلوی پیشرفت او را می گیرد. همانگونه که والدین حق ندارند انتظار داشته باشند که فرزندان آنها، همان دین آنها را پذیرفته و دنبال کنند، و یا حق ندارند که از آنها انتظار داشته باشند که برای آنها نوه بدنیا بیاورند، و یا اینکه به آنها دیکته کنند که در آینده باید چه شغلی انتخاب کنند، اجازه هم ندارند که دین و اعتقادات مذهبی خود را به فرزندانشان تحمیل کنند. همه ما مختاریم که عقاید خودمان را درباره دنیایی که ما را احاطه می کند، داشته باشیم. ما باید با آموزش صحیح به فرزندان خود ابزار لازم برای فکر کردن و تصمیم گیری درباره محیط اطراف خود بدهیم. ما حق نداریم که ارزش کودکان را برحسب میزان قابل استفاده بودن آنها در دنباله روی از دین و اعتقادات خود بسنجیم، مثل “بکی فیشر” و مدارس مذهبی که تنها تلاششان تربیت “باورمند‌های جدید به دین آنها است.” ما باید به آنها اجازه بدهیم که خودشان درباره دینی که می خواهند داشته باشند تصمیم بگیرند، و این ممکن نیست مگر با یک تربیت و آموزش صحیح، نه یک تربیت تبعیض آمیز که در آن تنها آموزه‌های یک دین تدریس می شود.

بطور کلی هیچگونه توجیهی برای “مدارس مذهبی‌ای که به خرج دولت” اداره می شوند، وجود ندارد. تنها کاری که این مدارس می کنند این است که به کودکان آموزش دهند که یک مدل دین و مذهب را دنباله روی کنند. والدینی که اصرار دارند، فرزندان خود را با یک نوع خاص از آموزش‌های دینی بار بیاورند، می توانند این کار را بدون مدارسی که با بودجه دولتی اداره میشود، انجام بدهند. همه “مدارس مذهبی” باید به مدارس دولتی‌ای که در آن به هیچ مذهب خاصی برتری داده نمی شود، تغییر پیدا کنند. انگلستان یک کشور کاتولیک نیست، حتی یک کشور مذهبی هم نیست، بلکه کشوری است با مردمی از ادیان مختلف، باورهای متفاوت و همچنین بی‌دینها. جالب اینجا است که حتی در یک گروه مذهبی هم، بین اعضا آن، درباره مسائل اساسی، نظرات مختلفی وجود دارد. وقتی که ما مرزهای سکولار ایجاد کنیم که در آن هیچ دینی نتواند ارزشهای خود را بر دیگران تحمیل کند، این کار بیش از آنکه حمایت از بی‌دینها باشد، حمایت از دینداران هم هست. البته خط کشی و ایجاد مرز، کسانی را که مایل هستند که دین خود را به دیگران تحمیل کنند ناراحت میکند. کسانی که به امتیاز داشتن عادت کرده اند، به هیچ وجه حاضر نیستند که از امتیازات خود دست بکشند….. وقتی که “بکی فیشر” در واتیکان گفت؛ “سکولاریزم پرخاشگر بطور پنهانی در حال قدرت گرفتن است، و نشانه هایی از رژیم‌های تمامیت خواه را از خود نشان می دهد و خواهان انکار هویت مذهبی انسانها است.” بطرز بی‌شرمانه‌ای اطلاعات غلط می داد. سکولاریزم هویت مذهبی هیچ کسی را انکار نمی کند و برعکس از آزادی مذهبی دفاع می کند، اما نه از آزادی تحمیل دین خود به دیگران. چیزی که سکولاریزم می گوید این است که “هویت مذهبی داشتن، توجیه کننده معافیت از پرداخت مالیات برای مذهبی‌ها و کسانی که متمول هستند، تدریس مذهب در مدارس دولتی، داخل کردن مسائل مذهبی در قوانین عمومی، وارد کردن افراد غیر انتخابی در مجلس قانون گذاری، دعا خواندن در نشست‌های دولتی، به بهانه‌های مذهبی به افراد شغلی را ندادن و تبعیض قائل شدن برای استفاده از خدمات عمومی نیست. مخالفت با این تبعیض ها نه تمامیت خواهی است و نه حمله‌ای به دین، بلکه به رسمیت شناختن آزادی همه مردم برای زندگی کردن بدون نابرابری‌های تفرقه اندازانه است. اصول سکولاریزم سبب گسترش عدالت، و ملاحظات همگانی می شود، و به همه ما کمک می کند تا در محدوده‌های معقولی، آنگونه که دوست داریم، در کنار یکدیگر زندگی کنیم.

لادن بازرگان

http://www.youtube.com/watch?v=dA3YF73SNuY۱.

Resources/recommended:

http://www.secularism.org.uk — http://www.humanism.org.uk

Underling’s video intro to his excellent list of resources on belief and science issues: http://www.youtu.be/VX45gTu5UpQ

Research mentioned:

– Ipsos MORI on declining UK Christianity:

http://c3414097.r97.cf0.rackcdn.com/IpsosMORI_RDFRS-UK_Survey_Topline_14-02-2…

– Majority of UK and US now express support for same-sex marriage:

http://www.gallup.com/poll/147662/First-Time-Majority-Americans-Favor-Legal-G…
http://yougov.co.uk/news/2012/06/13/three-five-people-faith-britain-support-s…

– Costing the Heavens (National Secular Society study of hospital chaplaincy costs):

http://www.secularism.org.uk/uploads/nss-chaplaincy-report-2011.pdf

– Faith primary schools: better schools or better pupils? Gibbons, S. & Silva, O:

http://cee.lse.ac.uk/ceedps//ceedp72.pdf

Archbishops’ anti-same-sex marriage letter sent to 2500 churches, 385 schools:

Letter read aloud by Vincent Nichols at http://vimeo.com/38151274 Catholic Education Service send letter and petition to schools:

http://www.guardian.co.uk/world/2012/apr/25/catholic-church-schools-gay-marriage
http://www.bbc.co.uk/news/education-17883093

Andrew Copson (British Humanist Association) on secular issues:

http://www.youtu.be/eDqTSfEWKmk (item begins at 30 second mark)

http://www.youtu.be/x-Wreyq33c0

Bernard Lynch (Catholic priest) speaks in support secularism:

http://www.youtu.be/eBW1bcu6OLo

Faith schools documentary:

http://www.youtu.be/pzJv-5yWx2g

– If the above link doesn’t work in your country, try:

http://www.youtu.be/ulX8nZjeCXE

Becky Fischer: “Children are so usable in Christianity”:

http://www.youtu.be/Kx1yN2yMw14

Proselytizers playing the victim:

The truth behind the ‘crosses banned from workplace’ myth:

http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2008/jan/17/acrosstobear
http://www.huffingtonpost.co.uk/terry-sanderson/without-a-pack-of-lies-to_b_1…

‘In God We Teach” (teacher plays victim after preaching in the classroom):

http://www.youtu.be/pmRajX5fuSE

پرونده ویژه قتل‌های زنجیره‌ای ۵؛ زنجیره‌ای از زنان مقتول

زیتون ـ سولماز ایکدر: همان چاقویی که شامگاه اول آذر سال ۷۷ بر بدن پروانه اسکندری (فروهر) فرود آمد٬ پیش از آن زن‌های دیگری را هم کشته بود.

به گفته پرستو فروهر، با آن چاقو در شامگاه اول آذر ماه «در قسمت قدامی قفسه سینه و انتهای شکم تعداد حداقل ۲۴ عدد جراحت ایجاد کرد که از قدام به خلف و در مسیرهای مختلف وارد شده‌اند.»

پرستو فروهر٬ دختر پروانه اسکندری٬ در یک گفت‌وگو با اشاره به گزارش پزشکی قانونی در مورد مادرش گفته بود: «در این گزارش زخم‌های تن مادرم را شماره‌گذاری کرده‌اند و محل و طول آن‌ها را نوشته‌اند. بزرگترین آن‌ها ۷۰ میلیمتر است. زخم‌ها دو گونه‌اند. برخی را «جرح دم‌موشی» نوشته‌اند و برخی را «جرح با لبه‌های مضرس.» در دنباله‌ی گزارش آمده است: «زیر پوست قفسه سینه و شکم منطبق بر تمامی جراحات فوق‌الذکر خون‌مردگی مشاهده شد. کلیه جراحات مذکور به جز جرح شماره ۱ و ۲ وارد حفره قفسه سینه و شکم شده است و تعدادی از جراحات سبب شکستگی دنده‌ها شده‌اند… در ریه چپ حداقل ۱۰ بریدگی به طول‌های تقریبی ۱۰-۲۰ میلیمتر دیده می‌شود روی پریکارد و قلب ۱۱ بریدگی به طول تقریبی ۱۰-۲۰ میلیمتر دیده می‌شود. قلب حدود ۳۰۰ گرم وزن دارد و خالی از خون است…»

پروانه اسکندری را در طبقه دوم همان خانه‌ای کشتند که همسرش، داریوش فروهر را به قتل رساندند. هر چند نام او، که خود یکی از اعضای ارشد حزب ملت ایران و از آخرین بازماندگان نیروهای مصدقی و غیرمذهبی بود٬ تا حدی زیر سایه نام همسرش باقی ماند.

پروانه اسکندری، در اسفند ماه سال ۱۳۱۷ در تهران متولد شد. او در خانواده‌ای هوادار مصدق بزرگ شد٬ خانواده‌ای که حامی فعالیت‌های سیاسی او از دوران نوجوانی‌اش بودند. یکبار حتی پدرش را دستگیر کردند، چرا که دختر بر دیوار مدرسه شعار نوشته بود. پروانه فروهر با این سابقه وارد دانشگاه تهران شد و بلافاصله به یکی از چهره‌های اصلی جنبش‌دانشجویی در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل تبدیل شد.

در دوران دانشجویی و پس از آن که معلمی را پیشه ساخت٬ بارها بازداشت شد و نخستین زنی بود که در گنگره جبهه ملی شرکت کرد و به عضویت آن انتخاب شد.

او از معدود زنانی بود که به عرصه سیاست پای گذاشت و هم پیش از انقلاب ۱۳۵۷ و هم پس از آن، جای خود را در رادیکال‌ترین بخش از اپوزیسیون علنی داخل ایران تعریف کرد. با این حال رفتار سیاسی او معیاری داشت که او را از همراهانش متمایز می‌کرد و آن خشم بی‌پروایی بود که در برابر آنچه بی‌عدالتی می‌دانست، بیان می‌کرد.

در اسفند ماه سال ۱۳۷۲، بعد از خودکشی هما دارابی، یکی از اعضای حزب ملت ایران که در اعتراض به حجاب اجباری خودسوزی کرد، در یک سخنرانی علنی گفته بود: «از او هیچ شکوه و ناله به یاد هیچکس نمی‌آید، تا آخرین لحظه‌های سوختن. و چنین بود که زندگی زنی آزاده، سربلند، بی‌همانند، با اندوخته‌ای بزرگ از دانش زمان، وقتی در محدوده‌ای تنگ به زندان کشیده شد، با شعله‌های آتش، جهان را فرا گرفت و فریاد شد. فریاد اعتراض به پلشتی و فساد، ستم‌کاری و خودکامگی، مردم فریبی و واپسگرایی. در برابر زور تسلیم نشد، با ستم نساخت، آتشی که در درونش از آنهمه بیداد شعله ور بود، آتش فشان گردید، فروزان شد، شراره بر تن شب کشید، شعر شعله ور آزادی شد.»

پروانه فروهر در کنار هما دارابی

بلندترین فراز غزل زندگی پروانه اسکندری اما آن شبی سروده شد که در خون غلطید و نامش را به عنوان زن پیشگام و مبارز بر تارک آزادی خواهی این آب و خاک ثبت کرد.

پروانه فروهر، مشهورترین نام در بین زنانی بود که طی آن سال‌ها به قتل رسیدند٬ اما زنان دیگری٬ شاید گمنام‌تر٬ غیرسیاسی‌تر و بی‌صداتر در آن‌ سال‌های خون آلود به قتل رسیدند.

شاه‌کلید قتل‌های زنجیره‌ای

در میان‌ زنانی که طی قتل‌های زنجیره‌ای کشته شدند٬ عجیب‌ترین نام شاید متعلق است به یک زن مهماندار هواپیما باشد. زنی که به گفته اکبر گنجی کشف علت قتل او می‌تواند به افشای زوایای پنهان قتل‌های زنجیره‌ای کمک کند؛ فاطمه قائم مقامی.

اکبر گنجی در این رابطه نوشته است: «پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم مقامی را دنبال کنید تا به شاه‌کلید برسید. قتل آنان مشکل شخصی شاه‌کلید ( فلاحیان ) بودند و شاه‌کلید مجبور شد آن ها را از میان بردارد.»

ارتباط قتل فاطمه قائم مقامی، مهماندار هواپیما با پرونده قتل‌های زنجیره‌ای نخستین بار در اسفند ماه سال ۱۳۷۷ در روزنامه توقیف شده «زن» مطرح شد. بر اساس گزارشی که در آن روزنامه منتشر شد٬ همسر فاطمه قائم مقامی به کمیته پیگیری قتل‌ها احضار و ماجرای قتل به وی اطلاع داده می‌شود، اما از وی می‌خواهند که برای ممانعت از فرار قاتلان موضوع را با مطبوعات در میان نگذارد.

چهاردهم فروردین ۱۳۷۸، گنجی در مقاله «اسم رمز: دفاع از دین» به ماجرا اشاره می‌کند و درباره آن می‌نویسد: «قتل خانم فاطمه قائم مقامی توسط مأموران امنیتی براستی یک فاجعه ملی است. چه خوب بود اقتدار گرایان دلایل و علل و انگیزه های قتل آن خانم مهماندار را به مراجع معظم تقلید توضیح می دادند تا قم بتواند عادلانه قضاوت کند که اسلام خواهی و شریعت طلبی اقتدار گرایان پوششی است بر قدرت طلبی ، حجابی است بر دنیایی گرایی عریان.»

او در مقاله‌ای دیگر در شهریور ۷۸ با عنوان «آفت‌سازی آمرانه» اما به موضوعی مهم اشاره کرد و در رابطه با قاچاق مواد مخدر در دهه هفتاد میلادی در کلمبیا که زیر نظر سازمان اطلاعات صورت می‌گرفت٬ نوشت:«رییس سازمان اطلاعات آن کشور قاچاق مواد مخدر به اروپا را از طریق برخی مهمانداران آغاز کرد. اما مهمانداران از رئیس سازمان دلربایی می کنند و این دلربایی ها به جاهای باریک می کشد و رئیس سازمان مجبور می شود در نهایت برخی از مهمانداران را سر به نیست کند.»

در سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای، اکبر گنجی در مصاحبه‌ای از بیان اطلاعات خود درباره انگیزه قتل فاطمه قائم مقامی‌، به دلیل محذورات اخلاقی خودداری می‌کند. گرچه توضیح می‌دهد تاریکخانه اشباح پروژه های مختلفی داشته است: «پروژه دیگر آن‌ها خط ترانزیت مواد مخدر بود. صادرات مواد مخدر درآمد کلانی دارد. برخی از طنازان درگیر در پروژه صادرات مواد مخدر، به دلیل در خطر انداختن منافع به قتل رسیدند.»

فاطمه قائم مقامی٬ مهمانداری را از شرکت هواپیمائی ملی آغاز کرد. او سال ۷۱ از هواپیمایی ملی اخراج شد اما بلافاصله با کمک یکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. او که به گفته نزدیکانش در ماه‌های آخر مضطرب و نگران به نظر می‌رسید دی ماه سال ۷۶ کشته شد. جسدش ۱۰ دی ۱۳۷۶ در مقابل مجتمع تجاری گلستان در خیابان پاسداران تهران در حالیکه روی صندلی اتومبیل پراید خود به ضرب گلوله کشته شده بود، پیدا شد.

نام دو زن دیگر در بین قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای به چشم می‌خورد؛ معصومه مصدق و فخرالسادات برقعی. اگرچه نام هر دو با شک و شبهه در این لیست خون‌بار قرار گرفته است.

فیروزه، نوه محمد مصدق

معصومه مصدق که با نام فیروزه نیز شناخته می‌شود٬ همچون فاطمه قائم مقامی٬ در روزهای آخر زندگی‌اش مشوش و نگران بوده است.

کوروش زعیم٬ فعال سیاسی ملی‌گرا در مورد روزهای آخر حیات معصومه مصدق می‌گوید: «آن روزها خیلی نگران و در ترس بود. می‌گفت هر بار که به خانه می‌رود چیزی دست خورد یا جابجا شده، پنجره بسته باز شده، صندوق مدارک پدربزرگش جابجا شده، صندلی یا میزی جابجا شده. شب که پنجره اتاقش را می‌بندد، بامداد پنجره باز شده و گاهی شبها صداهای ناشناس از بیرون پنجره‌اش به گوش می‌رسد که انگار افرادی در رفت و آمد هستند. می‌گفت می‌ترسد در آن خانه بخوابد.»

زعیم در این باره ادامه می‌دهد: «آن شب معصومه خیلی تشویش داشت. می‌گفت می‌ترسم به خانه‌ام بروم. ما گفتیم همینجا بمان. گفت نمی‌توانم چون در هر حال باید به خانه بروم. فردای آن شب، در ساعت ۱٠ بامداد چهارم اردیبهشت ۱۳۷۷، بختیار سرایدار خانه، به من زنگ زد و سراسیمه با صدایی دردآلود گفت: «آقای مهندس، خانم را کشتند، خانم را کشتند.»

نیروی انتظامی که با تلفن سرایدار خانه در محل قتل حاضر شدند. قتل معصومه با خفگی و ضربات کارد بود شبیه به سلسله قتل‎های زنجیره‎ای که در همان سال اتفاق افتاد.

محمود مصدق، برادر معصومه در گفتگویی با خبرآنلاین درباره خواهرش گفت که او بیشتر عمرش را در سوییس زندگی کرده بود و پس از مرگ مادرشان به ایران آمده بود تا به اسباب خانه سروسامان داده، آن را بفروشد و به سوییس برگردد. او از اینکه این پرونده با گذشت ۲۰ سال هنوز مفتوح است و نتیجه‌ای به خانواده گفته نشده، دلخور است. چرا که به گفته محمود مصدق «بارها علائمی از حضور قاتل در خانه خواهرم بود اما پلیس کاری نکرد. خون و مدفوع قاتل در خانه بود. پلیس آن سال گفت که ما امکان آزمایش DNA نداریم، شما اگر می‎خواهید با هزینه خودتان این موارد را به خارج بفرستیم تا بررسی کنند. ما هم موافقت کردیم اما دیگر خبری از آنها نشد. هیچ‎وقت نتیجه بررسی‌هایشان را به ما اعلام نکردند.»

فخرالسادات برقعی، قتلی که مسکوت ماند

زن قربانیِ دیگرِ قتل‌های زنجیره‌ای، همسرِ پسرعموی مصطفی پورمحمدی، معاون علی فلاحیان، وزیر اطلاعات هاشمی رفسنجانی٬ فخرالسادات برقعی بود.

در ششمین قسمت از سلسله مقالات بازخوانی پروند قتل‌های زنجیره‌ای (روزنامۀ خرداد ۲۷ آبان قسمت ششم و ۲۹ آبان ۱۳۷۸ قسمت هفتم) برای نخستین بار نامی از فخرالسادات برقعی به عنوان یکی از موارد قتل‌های مشکوک در قم که باید مورد رسیدگی قرار گیرد ذکر شد.

او تا پیش از کشته شدن تنها به عنوان یک معلم شناخته می‌شد٬ معلمی که با حسین پورمحمدی٬ پسر عمو و زن برادر مصطفی پورمحمدی ازدواج کرده بود. شکل قتل او و نحوی رسیدگی به آن اما شبهات فراوانی را ایجاد کرد.

فخرالسادات برقعی که دبیر یکی از دبیرستان‌های شهر قم بود٬ روز چهارشنبه ۱۶ اسفند سال ۷۴ در منزل مسکونی‌اش به قتل رسید. بر اساس گزارش رسمی نیروی انتظامی از این قتل٬ قاتل یا قاتلان جسدش را به آتش کشیدند و پس از آن شیر گاز شهری منزل او را باز گذاشته و فرار کردند٬ هرچند نیروهای آتش نشانی پیش از وقوع انفجار و از بین رفتن تمامی شواهد موفق به مهار آتش شد.

عمادالدین باقی در مورد این قربانی قتل‌های زنجیره‌ای گفت‌وگویی داشته با پدر مقتول که جز اولین افرادی است که بر سر صحنه قتل حاضر می‌شود؛ پدر مقتول در این باره می‌گوید خط سیمی که برای خفه کردن فخرالسادات برقعی استفاده کردند٬ زیر گلوی او دیده می‌شود. به گفته پدر مقتول اثر از حمله با چاقو نبود اما بدنش را سوزانده بودند با موادی که اثری همچون سوختگی با بخار برجا گذاشته بود.

به گفته پدر فخر السادات برقعی بلافاصله پس از ذکر نام او به عنوان یکی از مقتولان احتمالی در قتل‌های زنجیره‌ای تلفن‌های مشکوکی به خانۀ آنها می‌شود که نشانگر حساسیت روی این موضوع است، قاتل علیرغم این که از بامداد روز حادثه همسایه روبرو مشغول تعویض در خانه خود بود و چند کارگر به همراه صاحب خانه در آنجا حضور داشتند، وارد منزلش شد.

پس از آن است که نقش مصطفی پورمحمدی در این پرونده پررنگ می‌شود. به نوشته باقی، روز بعد از حادثه رییس ادارۀ اطلاعات قم نزدیک دو ساعت به همراه مصطفی پورمحمدی به منزل پدر برقعی رفته است و از نزدیک موضوع را بررسی کرده‌اند.

همچنین مشخص می‌شود که فردی با مشخصات اعلام شده در پرونده در روز حادثه در حال خروج از منزل مقتول مشاهده شده است اما تشکیلات اطلاعاتی کشور در این مورد فعالیت مهمی انجام نمی‌دهد و همکاری در کشف معما نمی‌کند تا راز این قتل نیز در کنار دیگر قتل‌های آن سال‌ها مدفون باقی بماند.

لیست نام کشته‌شدگان پروژه قتل‌های زنجیره‌ای هیچ وقت به صورت کامل مشخص نشد٬ شاید همچنان پرونده‌های بیشماری باشد که از سال‌های دور در گوشه قفسه‌های ادارات آگاهی در حال خاک خوردن باشد٬ پرونده‌هایی که هرگز قاتل آن‌ها مشخص نشده است و به دلیل فشارهای دستگاه‌های امنیتی نامی نیز از آن‌ها به رسانه‌ها درز نکرده است.

تحلیل فایننشال تایمز از گزینه‌های جو بایدن برای بازگشت به توافق هسته‌ای

deal_111020.jpg

اگر آمریکا مسائل مربوط به موشک‌های بالستیک یا حمایت از شبه‌نظامیان منطقه را مطرح کند (که در توافق اصلی نبوده)، یا تهران از آمریکا درخواست غرامت کند که از توافق خارج شده، گفتگوهای ایران و آمریکا دشوارتر خواهد شد

ایندیپندنت فارسی – جو بایدن، نامزد ریاست‌جمهوری حزب دموکرات که بنابر اعلام رسانه‌های آمریکا برنده انتخابات شده، در کارزار مجازی تبلیغات ریاست جمهوری قول داد که تنش با ایران را مهار خواهد کرد؛ با رویکرد و «راه هوشمندانه‌ای» که فکر می‌کند با دونالد ترامپ متمایز است.

آقای بایدن می‌گوید که به توافق چند جانبه سال ۲۰۱۵ با ایران برمی‌گردد؛ توافقی که ترامپ مدعی است معکوس عمل کرده و تنها «چند ماه» تهران را از دستیابی به مواد لازم برای بمب دور کرده‌است.

درحالی که احتمال موافقت بایدن با پرداخت غرامت همه دوران ترامپ کم است، تحلیلگران می‌گویند که اقدامات چشمگیری هست که او می‌تواند به سرعت انجام دهد. این اقدامات شامل مستثنی‌سازی تحریم‌ها برای صادرات نفت ایران و برداشتن عنوان حامی مالی تروریسم از بانک مرکزی ایران است.گفته می‌شود که دولت بایدن دست‌کم می‌تواند موانعی که دولت ترامپ بر سر راه تلاش اروپایی‌ها برای تامین منافع اقتصادی بر اساس توافق گذاشته را رفع کند.فایننشال تایمز در تحلیلی، گزینه‌های جو بایدن را برای بازگشت به توافق هسته‌ای ایران بررسی کرده‌است. بر این اساس، مذاکره درباره یک توافق توسعه‌یافته برای پوشش برنامه موشکی بالستیک ایران و رفتارهای منطقه‌ای، ممکن است یک راه گریز باشد.

رابرت مالی، مشاور ارشد خاورمیانه کاخ سفید در دولت اوباما که ریاست گروه بحران بین‌المللی را هم به عهده داشت در این باره به این روزنامه اقتصادی گفته‌است: «به محض اینکه موضوعی را باز می‌کنید، آن را پیچیده‌تر می‌کنید، مذاکره طولانی‌تر می‌شود و در این مدت می‌بینید که مسائل به یک سمت متمایل می‌شود.»

در نهایت، با توجه به فهرست طولانی اولویت‌های داخلی آمریکا، تیم آقای بایدن ظرفیت کمی برای ابتکارات پیچیده سیاست خارجی دارد. ضمن اینکه آقای ترامپ هنوز ممکن است از هفته‌های باقیمانده در جایگاه خود برای اعمال تحریم‌های بیشتر استفاده کند. نماینده او الیوت آبرامز این هفته در منطقه است و درباره ایران مذاکره می‌کند.

اما وزیر نفت ایران بیژن نامدار زنگنه، که دولت ترامپ ماه گذشته او را در فهرست تحریم‌های طولانی خود قرار داد، این احتمال را جدی نمی‌گیرد. او روز دوشنبه در یک کنفرانس انرژی در تهران گفت: «هیچ چیز [قابل توجهی] برای قرار گرفتن در لیست تحریم‌ها باقی نمانده است. مگر اینکه آنها همکاران ما را در بخش خدمات [رانندگان، سرایدارها، نظافتچی‌ها] و کسانی که در آشپزخانه کار می‌کنند تحریم کنند. . . ما نه از مجازات‌های آنها می‌ترسیم و نه فکر می‌کنیم که آنها تاثیری در کار ما داشته باشند.»

هشتادمین سالمرگ کمال‌الملک؛ نقاش جریان‌ساز

تالار آیینه کاخ گلستان – اثر کمال‌الملک

کمال‌الملک نقاشی ایران را وارد دوره مدرن کرد

حسن امرایی

کمال‌الملک (محمد غفاری)، نقاش نامدار دوره قاجار و پهلوی اول، که ۲۷ مرداد هشتادمین سالروز درگذشت اوست.

نمادی از نقاشی سردوگرم چشیده روزگار است که هم طعم سنت را چشید و هم سر در حوض نقاشی تجدد کرد و در کنار آن برخی از مهم‌ترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران را شاهد و ناظر بود.

ناصرالدین شاه؛ پادشاهی هنردوست

دوران نوجوانی، جوانی و میانسالی کمال‌الملک با سلطنت ناصرالدین شاه گره خورده است. او به شکل آباء و اجدادی با نقاشی سر و کار داشت. پدرش نقاش بود و از آن مهم‌تر عموی او، ابوالحسن غفاری، معروف به صنیع‌الملک، بنیانگذار نخستین مدرسه نقاشی در ایران دوره قاجار به شمار می‌رفت. همین پیشینه سبب شد تا او نیز راه اجدادش را در پیش گیرد و جزو نخستین افرادی باشد که در مدرسه دارالفنون درس نقاشی خواند.

در سومین سال حضورش در دارالفنون تصویرگری‌هایش مورد پسند شاه میانسال قاجار قرار می‌گیرد. ناصرالدین شاه که خود اهل هنر بود و در خوشنویسی، عکاسی و حتی نقاشی ذوق‌آزمایی می‌کرد، بخشی مهم از اوقات فراغت خود را صرف سر و کله زدن با هنرمندان از طیف‌های گوناگون هنری می‌کرد. برای همین است که در دوره او، هنر ایرانی در شاخه‌های مختلف موسیقی و نقاشی و معماری درخشش داشت و شعله‌ور شد.

از همین منظر او ارج و قرب هنر و هنرمند را می‌دانست و برای آنان حرمتی ویژه قائل بود و به آن‌ها میدان فراخی می‌داد تا طبع‌آزمایی کنند و حتی آنان را به اندازه وزرای خود حرمت و احترام می‌نهاد. به گفته یکی از شاگردان برجسته کمال‌الملک (اسماعیل آشتیانی): «ﻣﺮﺣﻮم اﺳﺘﺎد ﺑﺮای ﺧﻮد ﻣﻦ ﻧﻘﻞ ﻛﺮد ﻛﻪ ﻫﺮ وﻗﺖ ﺗﺎﺑﻠﻮیی ﺑﺮای ﺷﺎه می‌ﺳﺎﺧﺘﻢ ﻣﺪتی ﻣﻼﺣﻈﻪ و ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻲﻛﺮد و ﭘﺲ از آن ﺗﺎﺑﻠﻮ را روی زﻣﻴﻦ ﺧﻮاﺑﺎﻧﺪه اﻣﺮ میﻛﺮد ﻛﻴﺴﻪﻫﺎی اﺷﺮفی می‌آوردﻧﺪ و ﺑﻪ ﻗﺪری اﺷﺮفی روی ﺗﺎﺑﻠﻮ می‌رﻳﺨﺖ ﻛﻪ ﺳﻄﺢ آن از اﺷﺮفی ﭘﻮﺷﻴﺪه ﻣﻲﺷﺪ، آن ﻮﻗﺖ اﺷﺎره میﻛﺮد، ﺑﺮدار.» (ایسنا-۲۷ مرداد ۹۸)

همین روحیه سبب شد تا او لقب کمال‌الملک را به محمد غفاری ببخشد و حتی مدتی را نزد او به شاگردی و آموزش نقاشی بپردازد. کمال‌الملک در این دوره یکی از بهترین نقاشان پرتره دربار ناصری شد. این دوره کاری ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﻣﺮﺣﻠه ﻛﺎری ﻛﻤﺎل‌اﻟﻤلک است که خود البته از آن به عنوان کارهای اجباری یاد می‌کند اما به گفته خودش اگرچه برخی از کارها، همانند تالار آیینه ابتدا سفارشی بود، اما در میانه‌های کار، خود او نیز به کار علاقه‌مند شد و اثری آفرید که هنوز که هنوز است در زمره کارهای درخشان به شمار می‌رود.

در همین دوره است که او برای نخستین بار به سمت نقاشی طبیعت‌گرا روی می‌آورد. نقاشی‌های او با عناوینی چون مرد مصری، کهنه‌فروشان یهودی و رمال نمونه‌هایی از انتخاب آزادانه او در این دوران را نشان می‌دهد که فارغ و خارج از سفارش و تحمیل دربار نقاشی شده‌اند.

ارزش نقاشی پرتره و تقاضای رضاشاه از کمال‌الملک

ارزش نقاشی‌های پرتره کمال‌الملک به اندازه‌ای بود که شاهان پس از ناصرالدین شاه نیز از او می‌خواستند شخصا پرتره‌اش را بکشد. حتی او پرتره برخی از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی عصر خود را نیز کشیده است که اسباب شهرت آن افراد شد که از جمله آن‌ها پرتره نصرالله تقوی (ادیب و حقوقدان و نماینده شهیر مجلس مشروطه) است که بسیار دیده شد و یا نقاشی معروفش از وثوق‌الدوله و …

نقل است رضاخان سردار سپه خود به سراغ کمال‌الملک رفت و از او خواست چهره‌اش را نقاشی کند. وقتی کمال‌الملک از این خواسته طفره رفت و شاگردش را برای انجام این کار پیشنهاد داد، مورد غضب رضاشاه قرار گرفت. این همان مسیری است که او به عنوان یک هنرمند معترض در سال‌های باقی‌مانده عمرش طی کرد. مسلم خضری، منتقد و تحلیل‌گر آثار هنرهای تجسمی در یادداشتی که در سایت «حرفه هنرمند» نوشته در تحلیل این واکنش کمال‌الملک می‌نویسد: «در واقع کمال‌الملک در این ژانر سنتی به جا گذاشت و با نقاشی کردن از شخصیت‌های مهم مشروطه‌خواه دورانش موضع سیاسی و دیدگاه شخصی خود را نیز اعلام می‌کرد. این حرکتی نو بود در نسبت نقاش ایرانی با موضوع نقاشی و کنش سیاسی‌اش. این که هنرمند در نسبت با سفارش‌دهنده و قدرت سیاسی چگونه و چه میزان به سبک و شیوه‌ی هنری و نظرگاه سیاسی خود وفادار می‌ماند نکته مهمی است که در اعتبار و ارزش نقاشی او تعیین کننده است.» (مسلم خضر- مجله حرفه-هنرمند- فروردین۱۳۹۹)

سفر به خارج، کسب تجربه و ورود به دنیای مدرن نقاشی

تا قبل از ترور ناصرالدین شاه کمال‌الملک به رغم علاقه‌مندی به تحصیل و کسب تجربه فرصت رفتن به اروپا را پیدا نمی‌کند، اما این رخداد به او فرصت می‌دهد تا بار سفر بندد و برای زمانی بیش از سه سال در دو کشور ایتالیا و فرانسه به کسب تجربه بپردازد. دیدارهای او از موزه‌های رم و فلورانس و نیز پاریس و آشنایی با برخی از نقاشان و سبک‌های کاری او تاثیری جدی بر نگاه او به نقاشی و اصولا جامعه‌شناسی هنر او می‌نهد. همین موضوع سبب شد تا وقتی مظفرالدین شاه از او خواست بازگردد و به نقاشی در دربار بپردازد. او بازگشت اما از کارهای سفارشی سرباز زد و برای دوری از دربار به عراق رفت که دو نقاشی «میدان کربلا» و نیز «زرگر بغدادی» از جمله تجربه‌های خوب او در این دوره است.

از این دوره به بعد است که می‌توان نوعی نقاشی اجتماعی را در آثار کمال‌الملک دید، نقاشی که دنیای مدرن نقاشی را وارد کارهای خود کرد و توانست ایده‌هاو افکارش در نقاشی را به شاگردانش نیز انتقال دهد. از این منظر می‌توان کمال‌الملک را آغازگر و بناگذار نقاشی مدرن ایران به شمار آورد که در تغییر نگاه بسیاری از نقاشان پس از خود سهمی جدی و به‌سزا داشت. خوشبختانه و به مدد فضای مجازی تقریبا عمده نقاشی‌های کمال‌الملک (بیش از ۵۰ اثر) در اینترنت موجود و در دسترس است. با نگاهی به این تابلوها می‌توان به تنوع کاری و سیر تحول و ایده‌پردازی‌هایش در نقاشی دست یافت.

کمال‌الملک علی حاتمی

هشتادمین سالمرگ کمال‌الملک با چند روز تاخیر با هفتاد و پنجمین سال تولد علی حاتمی (۲۳ مرداد ۱۳۲۳) هم‌زمان شده است. در واقع کمال‌الملک برای بسیاری از ایرانیان، آن زمان شناخته شد که فیلم علی حاتمی از سرگذشت این نقاش نامدار بر پرده سینما نشست و با نقش‌آفرینی هنرمندانه جمشید مشایخی در نقش کمال‌الملک و دیگر بازیگران نامی (نصیریان، انتظامی، کشاورز، رشیدی و …) جانی دوباره به نام و عنوان این نقاش داد.

حاتمی در این فیلم دوساعته سعی کرد روایتی هنرمندانه با همان برداشت‌های خاص خود از رخدادهای تاریخ معاصر را پیش چشم تماشاگران بنهد.

صحنه‌هایی از این فیلم هنوز هم در خاطره‌ها مانده است. به خصوص زمانی که ناصرالدین‌شاه (با نقش‌آفرینی عزت‌الله انتظامی) برای دیدن نقاشی معروف تالار آینه، پس از ده سال به تالار می‌آید و صدای تحسینش از هنر کمال‌الملک فضای تالار را در بر می‌گیرد و یا صحنه‌ای که به کمال‌الملک تهمت دزدی از دربار می‌زنند نمونه‌ای از حسادت‌های پشت پرده دربار در برخورد با هنرمندجماعت است که نشان از جایگاه لغزان هنر و هنرمند در نزد برخی از اصحاب قدرت دارد.

این فیلم یادآور تلاشی جانانه از سوی این کارگردان نامی‌است که عمری کوتاه داشت و در ۵۲ سالگی درگذشت. فیلم کمالٰ‌الملک از این زاویه نیز قابل بررسی است که می‌تواند تصویری نسبتا گذرا از رابطه اهل هنر با اهل قدرت به دست دهد. آن‌هایی که علاقه‌مندند تصویری عمومی و باورپذیر از کمال‌الملک به دست‌آورند دیدن این فیلم را از دست ندهند که اینک به صورت رایگان در فضای مجازی در دسترس است.

از: ایندیپندنت

کودتای ۲۸ مرداد روایت درس هایی ست که گران گرفته می شود!

محمد فتحی زاد: کودتای ۲۸ مرداد! عبارتی سه کلمه‌ای که امروز سالروز وقوع آن است. یکی از سیاه‌ترین و منحوسترین روزهای تاریخ معاصر که در تقویم‌های رومیزی و سر رسیدها برجسته شده و توضیحی کوتاه درباره آن نوشته می‌شود! «سالروز وقایع ۲۸ مرداد و برکناری دکتر محمد مصدق» این روز و این وقایع که شاه بعدها از آن تحت عنوان رستاخیز ملی یاد کرد! در حقیقت گوری بود که اعلی حضرت با دستان پرتوان خود برای دفن سلطنت خویش و اصلاحات مصدق که ایران را به دموکراسی و توسعه همه جانبه نائل می‌نمود، حفر کرد! در حقیقت اگر بگوییم که انقلاب سال ۵۷ پاسخ مردم ایران به کودتای ۲۸ مرداد بود، چندان گزاف نگفته‌ایم چرا که طی این واقعه (کودتای ۲۸ مرداد) چهره مستبدانه حکومت و وابستگی آن به قدرت‌های بیگانه از جمله آمریکا و انگلیس بوضوح برای مردم آشکار گردید! علاوه بر این نباید فراموش کرد که بخش قابل توجهی از نیروهای انقلاب پیروان مکتب مصدق بودند که البته بمانند بسیاری دیگر از فعالین انقلاب سال ۵۷ توسط همین انقلاب بلعیده شدند! آنچه که در ادامه می‌خوانید تلاشی ست برای بررسی نتایج و درس‌هایی که می‌توان از وقایع مرداد ۳۲ دریافت نمود!

بدون شک مهمترین و برجسته‌ترین درس کودتای ۲۸ مرداد برای ساخت قدرت و جامعه آن است که تنها یک حاکم فاقد پشتوانه مردمی برای بقای خود به نیروهای خارجی متوسل می‌شود! قطع به یقین رسالت تاریخی حامیان کودتای ۲۸ مرداد و سلطنت خاندان پهلوی پاسخ به این سوال است که اگر پادشاه پهلوی دارای پایگاه مردمی بود و اگر کودتای ننگین ۲۸ مرداد رستاخیز ملی بود! اعلی حضرت دیگر چه نیازی به دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس داشت؟! چرا این رستاخیز را با توپ و تانک و بگیر و ببند برپا کرد؟! چرا پول‌های فراوان میان اوباش و کارگران جنسی تقسیم نمود تا بر علیه مصدق راهی خیابان‌ها شوند؟! و اینها سوالاتی ست که بقایای سلطنت پهلوی همواره از پاسخ بدان طفره می‌روند، چرا که پاسخ این سوالات روشن و حقیقت درون آن برایشان بسیار تلخ است و آن پاسخ تلخ از این قرار است که تنها یک حکومت فاقد پشتوانه مردمی در بحران‌های داخلی از سلاح گرم استفاده می‌کند! تنها یک حکومت فاقد مقبولیت برای حفظ قدرت پای نیروهای بیگانه را به خاک کشورش باز کرده و استقلال آن را زیر سوال می‌برد!

بررسی اخبار و اطلاعات مربوط به روزگار پس از کودتا حکایت از آن دارد که پادشاه پهلوی پس از کودتا همچنان خط سرکوب را ادامه داده و فضای سیاسی کشور را بشدت بند آورده و تمام جریانات سیاسی جهت دار با دربار از جمله حزب توده را که هرچه در توان داشت برعلیه مصدق بسیج کرده بود، قلع و قمع می‌نماید. بنابراین می‌توان گفت که کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت مصدق برای توده‌ای‌ها روایت خودم کردم که لعنت بر خودم باد بود! زیرا در جریان دموکراسی خواهی ای که دکتر مصدق در دوران نخست وزیری‌اش براه انداخته و در آن ضمن بال و پر دادن به احزاب و مطبوعات عنوان نموده بود «در جراید ایران، آن چه راجع به شخص اینجانب نگاشته می‌شود، هر چه نوشته باشند و هر که نوشته باشد، به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار بگیرد.» توده‌ای‌ها از فضای موجود سوء استفاده کرده و تمام توان خود را علیه مصدق به کار بستند تا پس از سقوط مصدق، پاداشی به بزرگی اعدام و تبعید و زندان و انحلال دریافت نمایند! بنابراین عملکرد حزب توده و عقوبتی که به دست خویش برای خود رغم زدند، این نتیجه را به دست می‌دهد که هر جا جریانی که حقیقتاً به دنبال آزادی و سعادت مردم است شکل گرفت، باید پشتیبان آن بود ولو اینکه نظر و دیدگاه و متدولوژی‌اش مخالف متد و نظر ما باشد. البته بر هیچ کس پوشیده نیست که مخالفت حزب توده با مصدق نه بر سر اختلافات ایدئولوژیک و رقابت‌های سیاسی بلکه به دستور مستقیم شوروی و برای جلب رضایت رفقای روس بود! اما در آن ایام کم نبودند مخالفانی که به دلیل اختلافات نظری و تاکتیکی رودر روی مصدق ایستادند و در نهایت چوب این اختلافات را بر خود و ملت روا داشتند. بنابراین باید گفت که صحنه سیاست صحنه زیرپا گذاشتن تمایلات شخصی و فراموشی منیت ها است و این دقیقاً همان نکته ایست که بسیار در تاریخ معاصر ما عکس آن رخ داده و ما از آن ضربه فراوان خورده‌ایم! یعنی به جای آنکه بدنبال همه باهم باشیم، به همه با من اندیشیده ایم و اینچنین تخم نفاق را در مزرعه تحول و ترقی کشت نموده ایم!

نکته دیگری که همواره باید در معادلاتمان در نظر داشته باشیم آن است که اگرچه حمایت از آزادی خواهی و حق طلبی وظیفه انسانی و ملی ماست اما این نکته را هم نیاید فراموش کرد که هر که فریاد آزادی و عدالت سر داد و از ظلم و استبداد بظاهر شکایت نمود، لایق همکاری و همفکری و توجه ما نیست! متاسفانه امروز عده‌ای در حالی زیر پرچم باقی مانده‌های سلطنت پهلوی سینه می‌زنند و پیگیر دموکراسی و حقوق بشر هستند که رهبر معنویشان بمانند پدر از کودتای ننگین ۲۸ مرداد با عنوان رستاخیز ملی یاد کرده و در روزگاری که اسناد آن کودتا از حالت محرمانه خارج شده و سران کشورهای درگیر در آن واقعه سیاه به نقش خود در آن کودتا اعتراف کرده و بابت آن اظهار ندامت می‌کنند، از اساس کودتا بودن آن واقعه را تکذیب کرده! و به زعم خود اقدامات ننگین پدر و حامیانش را توجیه می‌کند! در اینجا سوالی که از این نوع دموکراسی خواهان می‌توان پرسید آن است که چگونه می‌توان دموکرات بود اما الگو و مطلوب خود را دیکتاتورها و سیستم‌های دیکتاتوری قرار داد؟! یک دیکتاتور دیگر باید چه کند و چه بگوید تا شما متوجه شوید، دموکراسی برای او وسیله است و هدف همانا دیکتاتوری سیاه موروثی!

سوال دیگری که باید از بسیاری دیگر از فعالین سیاسی و مدنی و حتی مردم کوچه و بازار پرسیده شود آن است که مگرنه آنکه کودتای ۲۸ مرداد با پخش رمز «اکنون دقیقاً ۱۲ نیمه شب است» از رادیو بی بی سی به اجرا در آمد؟! پس چرا هنوز هم حضرات مخاطب چنین رسانه‌ای قرار گرفته به تحلیل‌ها و روایات کاملاً جانبدارانه اما بظاهر بی طرف این رسانه که در راستای مطامع استثمار جهانی و عوامل داخلی آنان است اعتماد می‌کنند؟! دیگر چه اتفاقی باید رخ دهد تا چهره واقعی روباه پیر استعمار آشکار شود؟!!! چرا هنوز هم درس نمی‌گیریم که هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد و دلیل راه اندازی تلویزیون‌های ریز و درشتی که ردیف بودجه اختصاصی در کشورهای مختلف دارند نه سعادت ملت ما که تحت نفوذ درآوردن آن است! البته ذکر این نکته هم در اینجا واجب است که قاصر وقوع این خطا نه مردم و مخاطبین و نه حتی بسیاری از شرکت کنندگان در برنامه‌های این رسانه‌ها، که آن‌هایی هستند که هر گونه صدای مخالف و یا حتی مغایر از گفتمان و زاویه نگاه خود را شدیداً سانسور و سرکوب می‌نمایند! به بیان بهتر اگر امکان طرح و بررسی بی طرف مطالبی که در چنین رسانه‌هایی طرح می‌گردد، در رسانه‌های داخلی و خصوصاً صدا و سیمای اصطلاحاً ملی موجود بود، دیگر امکان هدایت افکار عمومی از طریق چنین رسانه‌هایی به حد صفر و یا شاید منفی بی نهایت می‌رسید! بنابراین باید گفت که کارگزارانی که برخلاف جریان آزاد رسانه‌ای حرکت کرده و فضا را بر اهالی قلم تنگ می‌نمایند، یا عوامل مستقیم و اجیر شده قدرت‌های خارجی و ستون پنجم دول بیگانه در میان ما هستند و مشغول اجرای پروژه شوم رویگردانی مردم از رسانه‌های داخلی و انداختنشان به دام رسانه‌هایی نظیر بی بی سی فارسی‌! و یا در ایده آل ترین حالت افرادی متعصب و ساده لوح و سطحی نگر اند! که با نیتی خیر پا به میدان گذاشته اما نتیجه کارشان دقیقاً همان است که قدرت‌های استثمارگر خواهان آن هستند. در جریان کودتای ۲۸ مرداد و یا دوران زعامت مرحوم مصدق رد پای چنین افرادی بسیار مشهود است. برای نمونه در ماجرای ترور دکتر فاطمی بدست محمد مهدی عبد خدایی که اکنون دبیرکل فدائیان اسلام است، شخص نواب صفوی در حال سپری کردن دوران محکومیت زندان بوده و گفته می‌شود که عبد خدایی که در آن زمان نوجوانی ۱۴ یا ۱۵ ساله بوده به تحریک حاج ابراهیم صرافان که از مشهورترین عناصر و سرسپردگان به سفارت انگلیس و سید ضیا در جمعیت فدائیان اسلام بود دست به این اقدام می‌زند! در ماجرای ترور احمد کسروی به دست نواب نیز می‌بینیم که وثیقه ۱۲ هزارتومانی برای آزادی نواب را شخصی بنام اسکویی پرداخت می‌کند که از دوستان اسدالله رشیدیان و سید ضیاء است! در اینکه نواب مسلمانی معتقد و مخلص بود شکی نیست. اما تاریخ گواهی می‌دهد که اینچنین عمال انگلیس در ایران، به وی یاری رسانده و در تشکیلاتش نفوذ می‌کنند! مشهور است که شادروان حسین فاطمی پس از ترخیص از بیمارستان در اولین سرمقاله باختر امروز می‌نویسد « با این که دست استعمار و استبداد از آستین یک خود فروخته برای کشتن من بیرون آمد، ولی امروز نیز در راه مبارزه علیه دشمن بی باک تر، جسورتر، صریح‌تر و آماده‌تر از همیشه هستم. گلوله نمی‌تواند افکاری که در دماغ من از دیدن منظره رقت‌بار فقر و جهل و نادانی و خرافات و امراض و هزاران مفاسد اجتماعی دیگر، که مولود سلطه و قدرت یک سیاست جنایت‌کارانه و جابرانه دو قرنی استعمار است، تغییر دهد…این گلوله اینتلیجنت‌سرویس بر پایداری و استقامت من صد چندان افزود، مرا در راه خدمت به مردم و میهن عزیزم سرسخت تر، آهنین تر و فداکار تر نمود»

دیگر درس بسیار مهم کودتای ۲۸ مرداد برای ما آن است که قدرت‌های استعماری همواره بر ضعف‌های شخصیتی و زوایای تاریک فکری ما حساب باز می‌کنند! در اسناد جدید منتشرشده از سوی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در خصوص کودتای ۲۸ مرداد، گزارش تهیه شده در دفتر اطلاعات و تحقیقات وزارت امور خارجه آمریکا به تاریخ ۱۱ فروردین ۱۳۳۲ در خصوص سید ابوالقاسم کاشانی بسیار جالب توجه است که در آن آمده است «کاشانی در صورت قبضه قدرت، سیاست‌های مصدق را در ملی کردن نفت ادامه می‌دهد و سیاست احتمالی او بعد از رسیدن به قدرت علاوه بر ملی کردن صنعت نفت کوتاه کردن دست انگلیس است» اما همین گزارش تصریح می‌کند که کاشانی به دلایلی نظیر مسائل شخصی، حسادت به جایگاه و اعتبار مصدق و کم کردن روی مصدق! درصدد اسقاط دولت مصدق است! در سند دیگری که سفارت آمریکا در ایران در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۰ برای وزارت امورخارجه آمریکا تنظیم نموده است آمده «سوابق کاشانی نشان می‌دهد او اصولاً ثابت قدم نیست!… او فرصت طلب است. گزارش شده که می‌شود او را خرید. او دست کم یکبار با سفارت تماس گرفت تا کمک مالی دریافت کند، احتمالاً او در قبال دریافت این کمک، از سیاست‌های آمریکا حمایت می‌کند.» و می‌بینیم که این گزارش درست از آب درآمده و حسادت‌ها تا جایی پیش می‌رود که شیخ هرآنچه در چنته دارد رو می‌کند تا کودتای ننگین انگلیسی-آمریکایی به پیروزی رسیده و دولت محمد مصدق سرنگون گردد! عملکرد کاشانی و بسیاری دیگر از همراهانش در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد و اقدامات پیش و پس از آن درس بزرگی ست که به ما یادآور می‌شود عقده‌های درونی و لغزش‌های فکری‌مان چگونه می‌تواند ما را از سیاست‌ها و آرمان‌های ضد استثماریمان جدا کرده و به عمال استثمار تبدیلمان کند!

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پس از گذشت ۷۶ سال از وقوع آن هنوز هم زندگی ما و نسل‌های پس از ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد و این در حالیست که اگر مردمان آن روزگار به جای انفعال و سکوت در برابر خودکامگی و دخالت آشکار بیگانگان قد علم می‌کردند، اگر به جای تفرق به اتحاد روی آورده و اگر عوامل داخلی آن کودتا سرنوشت ملک و ملت و ماحصل دنیا و آخرتشان را به چند ریال بی ارزش نمی‌فروختند، هرگز آن کودتای ننگین رخ نداده و آزادی و استقلالمان زیر چکمه‌های استثمار خارجی و استبداد داخلی و استحمار فکری له نمی‌شد!

چرا شاهان معاصر ایران خودکامه شدند؟

هدف این نوشتار بررسی علت اصلی استبداد و ظلم شاهان ایران در دوران معاصر است. آنان نه تنها رقبا و مدعیان خود را از میان برداشتند، بلکه حتی از کشتن نخبگانی که می توانستند خدمات بزرگی به اصلاح و پیشرفت ایران انجام دهند نیز ابا نکردند.

این را که محمد شاه قاجار، «وزیر پرتدبیر» خود قائم‌مقام را خفه کرد (زیرا سوگند خورده بود، خونش را نریزد) همه می دانند، اما کمتر کسی می‌داند که ناصرالدین شاه از امیرکبیر چنان محبت پدرانه دیده بود، که پس از برکنار کردن او «به یاد وزیرش مى‌گریست.» و در نامه اى به او نوشت:«به خدا قسم اگرکسى.. یک کلمه بى‌احترامى در بارۀ شما بکند، پدر سوخته‌ام اگر او را جلو توپ نگذارم.» (۱) و یا اینکه چرا ناصرالدین‌شاه وزیر ترقی‌خواه خود، سپهسالار را، نه تنها برکنار کرد، بلکه دیری نپایید که فرمان داد، او را با زهر بکشند؟

این را که رضاشاه مصدق را خانه‌نشین کرد و حتی مدتی به زندان انداخت، همه می دانند، اما اینکه مصدق نقشی اساسی در به قدرت رسیدن وی داشت، چندان معروف نیست. این نکتۀ تاریخی را دولت‌آبادی نشان داده است: مصدق از جمله مشاوران نزدیک سردار سپه بود و هنگامیکه احمدشاه خواست او را از وزارت جنگ برکنار کند، به کمکش شتافت و «(مشاوران سردارسپه) باﻻﺧﺮه ﺍﺯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳـﺘﻨﺒﺎﻁ میﻛﻨﻨﺪ ﻛـﻪ مجلس‌شوﺭﺍی‌ملی میﺗﻮاند به کسی ﺩﺭ ﻣﻘـﺎﻡ ضرﻭﺭﺕ، ﻓﺮﻣﺎندﻫﻰ ﻛـﻞ ﻗﻮﺍ ﺭﺍ مستقیماً ﺑﺪﻫـﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺳـﺘﻨﺒﺎﻁ ﺭﺍ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺤﻤﺪﺧﺎﻥ ﻣﺼﺪﻕﺍﻟﺴﻠﻄﻨﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻋﺎﻟِﻢ ﻋﻠﻢ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺳﺖ.» (۲)

فرض کنیم، پس از ۲۸مرداد، محاکمه مصدق در دادگاه نظامی و حتی حکم سه سال زندان انفرادی برای او قانونی بود، چه ضرورتی داشت که محمدرضا شاه وی را تا آخر عمر تبعید کند؟ فراتر از این، واقعاً به چه سبب شاهان دو سدۀ گذشته بدون استثنا چنین «نمک‌نشناس» بودند؟ آیا با چنین اعمالی می خواستند که مردم را بترسانند و دشمنان خود را از میدان بدر کنند؟ آیا جلب محبت مردم راه بهتری برای رسیدن به این هدف نمی‌بود؟ خاصه آنکه، آنان از میل خدمت به «رعیت» نیز بی بهره نبودند و نه تنها شاهان پهلوی، بلکه حتی شاهان قاجار نیز می‌کوشیدند، به اقداماتی در جهت پیشرفت کشور دست زنند.

آیا رفتار متناقض و نابخردانۀ شاهان علت مهمتر و پیچیده‌تری نداشته است و تکرار آن نشانۀ یک «قانونمندی» نیست؟ برای روشن شدن مطلب، نمونه‌های یاد شده را به کوتاهی از نظر بگذرانیم.

نخست به محمدشاه قاجار، پسر عباس میرزا بنگریم. پس از مرگ زودرس عباس میرزا ولیعهد، بسیاری از برادران او مدعی سلطنت بودند و فرزندش محمدمیرزا تنها به تدبیر و کفایت پیشکار خود قائم مقام توانست بر تخت نشیند. او همۀ امور مملکت را به وزیر پرتدبیرش واگذار کرد و قائم‌مقام در راه اصلاحات تا بدانجا رفت که خرج و دخل دربار را مشخص کرد و برای شاه مقرری تعیین نمود.(۳) اما قائم‌مقام با دو مانع بزرگ روبرو بود: یکی سیاست استعماری انگلیس و دیگری قدرت فزایندۀ ملایان. اولی آتش‌بیار جنگ با روس بود و دومی نقش اساسی در شکست ایران و تبدیل کشور از قدرتی منطقه ای به دست نشاندۀ روس و انگلیس بازی کرد.

بدین سبب قائم مقام که در پی جبران شکست از روس و نوسازی ایران بود، می بایست پیش از آنکه بتواند تدابیر خود را عملی کند از میان برداشته شود و در این راه نمایندۀ دولت فخیمه و امام جمعۀ پایتخت دست در دست هم گذاشتند. از یک طرف ملایان به بلوای عمومی دامن زدند:

«احساسات مردم علیه قائم‌مقام روز به روز تندتر می شود. در ظرف ده روز اخیر تنی چند از علما از منبر علیه او به درشتی سخن گفته اند و هرکجا نام او و اعمالش برده می شود توأم با دشنام است.» (خاطرات روزانۀ J.Campbell وزیر مختار انگلیس)(۴)، و از سوی دیگر در گوش شاه می خواندند که:

«قصد قائم مقام این است که با استفاده از نفوذ روس تمام قدرت صدارت را در دست خود و خویشاوندانش تمرکز دهد.» (همانجا)(۵) بدین ترتیب محمدشاه که تازه ۶ماه بر تخت نشسته بود، چنان در تنگنا قرار گرفت، که برای حفظ تاج شاهی مجبور شد، به خواست «عوام» وزیر محبوبش را قربانی کند. سفیر انگلیس پس از این موفقیت وارد میدان شد:

«به (شاه) گفتم:.. تمام امید مردم به شخص شاهنشاه است و من به عنوان خیرخواه ایران صمیمانه آرزومندم که دیگر اعلیحضرت نگذارند زمام حکومت از دستشان بیرون برود و نظرم این است که در تعیین «پیشکار» و صدراعظم شتاب نفرمایید.»(همانجا)(۶)

 بدین صورت ملایان با دامن زدن به «غوغای عوام» و کمک خارجی توانستند هم «شرّ قائم مقام»(۶) را کم کنند و هم شاه را در جایگاه مستبد ظالم قرار دهند:

«امروز عصر شخصی از جانب امام جمعه به دیدنم آمد تا دستگیری قائم مقام را به من تبریک گوید.»(همانجا) (۸)

 این نخستین اقدام مشترک سفیر انگلیس و ملایان و سرآغاز دورانی به درازای یک قرن بود، که این دو، حیات سیاسی و اجتماعی ایران را با پشتیبانی یکدیگر، در قبضۀ قدرت خود داشتند. با این تفاوت که قدرت واقعی در دست ملایان بود، اما افسانۀ قدر قدرتی انگلیس را بر سر زبان‌ها انداختند، تا، آنجا که منافع‌شان ایجاب می‌کرد، به خارجی امکان دهند، با کمترین هزینه، بر دربار فشار بیاورد.

 پس از محمدشاه، سناریو یاد شده تکرار شد و هنوز سه سال نمی‌گذشت که ناصرالدین شاه ۱۸ساله‌ای که به کمک امیرکبیر بر تخت نشسته بود، او را به قتل رساند. در این سه سال کوشش‌های امیرکبیر برای تحکیم قدرت از راه غلبه بر مدعیان و سرکوب بابیان به ثمر نشسته، همینکه خواست به اصلاحاتی بنیادین دست زند، «غوغای جماعت» برخاست. خاصه آنکه امیرکبیر دست بر اهرم قدرت ملایان گذاشت و خواست «رسم بست نشینی» و «محاضر شرع و مراسم عزاداری»(۹) را محدود کند. سفیر انگلیس گزارش داد:

 «مساعى وزیر ایران (امیرکبیر) براى واژگون ساختن قدرت مقامات مذهبى منحصر به تبریز نبوده است. در تهران نیز وى موفق شده است نفوذ امام جمعه را.. کاهش دهد.»(۱۰)

از اینرو «امام جمعۀ تهران (میرزا ابوالقاسم) به وزیر مختار انگلیس متوسل شد.. تا دراین‌‌باره بطور مستقیم دخالت کند»(۱۱)

 و دیری نگذشت که چنان «بلوای عمومی» برخاست که:

 «به شاه خاطر نشان کردند که.. اگر طالب ایمنی اورنگ پادشاهی است، باید او را معدوم گرداند.»(۱۲)

 در این میان باید به دو نکته توجه کرد، یکی اینکه ملایان با چنین رفتاری در آغاز دوران هر پادشاهی به او می‌فهماندند که حاکم واقعی مملکت کیست و او یا باید کنار برود و یا آنکه با توسل به زور و ظلم، به ملایان برای «عدالتخواهی و رفع مظالم» مشروعیت بدهد:

«.. خدا داند که از این طایفه چه ظلم و ستمى به ضعفا مى رسد چه مال‌هاى محترم و چه جان‌هاى عزیز که بواسطۀ استبداد این طایفه بباد فنا مى رود. چه خان‌ها برچیده مى شود تا اسباب عیش و عشرت آقا و آقازادگان مهیا گردد… مانع بزرگ اجراى عدل و داد در ایران، همین طایفۀ عزیز بیجهت هستند که تا جان در بدن دارند نخواهند گذاشت، ملت بیدار شده پى به حقوق مشروعۀ خود ببرد.»(۱۳)

آیا این اوضاع همان نیست که امروز در ایران شاهد هستیم؟ با این تفاوت که در دوران قاجار، شاه را بعنوان مترسکی بر رأس دربار مفلوکی نشانده بودند؛ درباری که هر بار زنان حرمسرا به زیارت «شابدوالعظیم» می رفتند، خزانه‌اش خالی می‌شد! اما این اوضاع باید ادامه می یافت تا ملایان بتوانند نه تنها بدون مسئولیت، بلکه طلبکارانه، بر مردم ایران آقایی کنند. آنان زمینۀ آقایی خود را چنین چیده بودند، که از یک طرف می‌گفتند: «شرط حکمرانى ترساندن قوم است به سختگیرى و آزار» (مشکوهمحمدی) و از طرف دیگر بر منبرها فریاد می زدند:

«سلاطین به هیچ وجه با ما مردم طرف نیستند و.. ستیزۀ سلطان، مثل ستیزه با قهر و غضب الهى است.»(۱۴)

همۀ اینها بدین هدف که مردم شاه و کارگزاران حکومت را ذاتاً ظالم و غارتگر بیابند، تا مبادا از بیداد ملایان به حکومت که باید در خدمت ملت می بود، متوسل شوند. در این میان نابودی وزیران کاردان نقشی بنیادین داشت، زیرا طبعاً موفقیت آنان از یکسو به پیشرفت پرشتاب کشور می انجامید و از سوی دیگر حکومت را مورد مهر و احترام ملت قرار می داد و این هر دو، ضربه ای بر پایگاه قدرت ملایان بود که از طریق دادگاه های شرع، مال و جان «رعایا» را در دست داشتند.

نکتۀ اساسی آنکه، چنانکه فریدون آدمیت نیز دقت کرده است، آنچه بعنوان «شاه باید سلطنت کند و نه حکومت!» دستاورد انقلاب مشروطه شمرده می شود، در واقع از دیرباز چنان در فلسفۀ ایرانشهری ریشه داشت، که حتی پس از قرن‌ها اضمحلال مدنی، هنوز هم شاهان قاجار تمایل داشتند، خود «نمایندۀ حاکمیت و قدرت دولت» (۱۵) باشند و ادارۀ امور کشور را برعهدۀ وزیری کاردان و شایسته بگذارند.

بدین سبب نیز ملایان نابودی سریع وزیران کاردان را مهمترین «وظیفۀ شرعی» خود می‌دانستند. چنانکه برای برانداختن سپهسالار که می خواست با نشان دادن اروپا به ناصرالدینشاه، زمینۀ اصلاحات گسترده ای را فراهم آورد، چنان بلوایی برپا کردند، که شاه مجبور شد از ترس اینکه نتواند در بازگشت وارد پایتخت شود، سپهسالار را در میانۀ راه در رشت برکنار کند.

از این نظر بازنویسی تاریخ ایران با استفاده از شناخت عملکرد ملایان در چهار دهۀ گذشته، ضرورتی حیاتی است! زیرا تنها در این صورت حافظۀ تاریخی معیوبی، که باعث شد ملت ایران آنان را به قدرت مطلقه برساند، روشن خواهد گردید. مشکل بزرگ در این راه نه تاریخ‌نگاری اسلامی، بلکه تاریخ‌نگاری چپ است که با تأیید «علمی» آن، از سهم بیشتر و مؤثرتری در شکل‌گیری حافظۀ تاریخی برخوردار شد. از آنجا که در ایران نشانه‌ای از «مبارزۀ طبقاتی» و شورش‌های دهقانی مانند اروپا وجود نداشت، تاریخ‌نگاران چپ تلقین تضاد میان «ملت ستمکش» و «حکومت‌های مستبد ارتجاعی» را بهترین راه برای نفوذ در افکار ایرانیان یافتند و در همسرایی با ملایان عمامه‌بسر و کلاهی، «مبارزات ملت ایران برای سرنگونی نظام ستمشاهی» را تنها راه رسیدن به آینده ای پرسعادت جلوه دادند. در این بستر، نسل جوان ایران در آستانۀ انقلاب اسلامی در چنان بن‌بست معرفتی قرار گرفته بود که هر که کتابخوان‌تر، از شناختی وارونه‌تر از تاریخ ایران برخوردار شده و بهتر و بیشتر جذب جریانات چپ اسلامی می‌شد!

البته تجدید نظر در تاریخ‌نگاری ایرانی خواستۀ تازه‌ای نیست و هما ناطق را باید راهگشای آن دانست که از جمله نشان داد، «جنبش تنباکو»، نه «نخستین خیزش آزادیخواهانۀ ایرانیان»، بلکه با توجه به پیشرفت‌هایی که کشت و صنعت توتون و تنباکو می توانست عاید ایران کند، جز قدرت‌نمایی ملایان و ضربه‌ای بر کوشش‌های پیشرفت‌طلبانه نبود.

در این میان باید توجه داشت، که ملایان در دوران قاجار نیز تنها زمانی ابراز قدرت می‌کردند، که رویدادی می‌توانست به پایگاه قدرت‌شان آسیبی برساند. در دوران پهلوی سیاهۀ چنین رویدادهایی دراز است و از برهۀ قدرت‌یابی رضاشاه تا «شورش گوهرشاد» و از تجدید قوای ملایان پس از برکناری رضاشاه تا بهائی‌کشی به رهبری «فلسفی» و از اعتراض به حق رأی برای زنان تا شورش خرداد ۴۲، تاریخ دوران پهلوی شاهد چندین نمونه قدرت‌نمایی ملایان است.

نخستین نمونه به دوران عروج رضاشاه برمی‌گردد و کوتاه آنکه، طرفداران «سردار سپه» می خواستند در روز اول فروردین ۱۳۰۳ش. در مجلس اعلام جمهوری کنند. اما «مدرّس» برای جلوگیری از آن، امّت تهران را بسیج کرد و «یک جمعیت سى چهل هزار نفرى»(۱۶) به بهارستان ریختند و اوباش هنگامی‌که سردار سپه وارد صحن مجلس شد، او و همراهانش را سنگباران کردند. آجر پاره‌ای به پشت وی برخورد کرد، که اگر او را نکشت، اما به خوبی نشان داد، در این مملکت حرف آخر را چه کسانی می زنند:

 «سردار سپه لازم دارد تودۀ ملت به او نزدیک و با او موافق باشند.. اما تودۀ ملت شمشیرى در دست دشمنان او مى‌باشند.. (بدین سبب) قیافۀ خود را براى رسیدن بمقصود.. تغییر داده، به خانۀ روحانیون حتى درجۀ دوم و سوم آنها مى‌رود.. »(۱۷)

از آن روز به بعد سردار سپه یکسال وقت داشت تا به ملایان نشان دهد که هم «مسلمان» است و هم «قلدر». تا آنکه:

«فتوایى با امضاء (مراجع اصلی) نائینى و اصفهانى منتشر شد، که اطاعت از رضاخان را یک وظیفۀ دینى دانسته بود.»(۱۸) درحالیکه امروز می دانیم او پیش از آنکه «قباى دیکتاتور» بر تنش کنند، با زورگویی میانه‌ای نداشت:

«تیمورتاش دربار با شکوهی برای پهلوی مرتب می کند و چون مردم تهران در خانۀ شاه و در مدرسۀ نظام هر وقت می‌خواستند شاه را می‌دیدند، اکنون هم تصور می‌کنند می‌توانند به دربار و بحضور شاه آمد و شد نمایند. تیمورتاش آب پاک بدست همه ریخته می‌گوید شرفیابی حضور اعلیحضرت برای همه کس ممکن نیست و برای آنها هم که ممکن است وقت و ترتیب معین دارد..» (۱۹)

 و کلام آخر در این باره بازگشت به پرسش نخست است که چرا محمدرضاشاه، مصدق را پس از پایان محکومیتش، تبعید و منزوی کرد؟ آیا فکر می‌کنید شاهی که پس از ۲۸مرداد برای سپاسگزاری از آیت‌الله کاشانی می بایست شخصاً به خانۀ او برود، (با این وصف که کاشانی مصدق را «یاﻏﻰ، کافر و مستحق چوبۀ دار»(کیهان ۳۰خرداد۱۳۳۲) اعلام کرده بود) می‌توانست اجازه دهد «قهرمان ملی ایران» در تهران به عزت و احترام زندگی کند؟

(۱) فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، خوارزمی، ص ۷۲۳

(۲)یحیی دولت آبادی، حیات یحیی، عطار، ج۴، ص۳۲۵

(۳) ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ آﺩﻣﻴﺖ، مقالات تاریخی، دماوند، ص۳۱

(۴) <=(3)ص۱۱

(۵) <=(3) ص۱۴

(۶) <=(3) ص ۱۸

(۷) همانجا

(۸) <=(3) ص۱۹

(۹) دکتر عیسی صدیق، تاریخ فرهنگ ایران، ص۳۰۰

(۱۰) انشعاب در بهائیت، اسماعیل رائین، ص۴۸

(۱۱) حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، ص۲۳۷

(۱۲) ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ آﺩﻣﻴﺖ، ﺍﻣﻴﺮﻛﺒﻴﺮ ﻭ ایران‏»‏، ص۷۳۲

(۱۳) <=( 2)

ج ۳، ص ۴

(۱۴) اعتمادالسلطنه، صدر التواریخ، وحید، ص۱۴

(۱۵) <=(3)ص۹

(۱۶) <=(2) ج۴، ص۳۵۴

(۱۷) <=( 2) ج۴، ص۳۶۴

 (۱۸) حسین مکّى، تاریخ بیست سالۀ ایران، ج۲، ص ۲۵۳

(۱۹) <=( 2) ج۴، ص۳۹۰

الاهه بقراط: حجاریان!‌ ای مفلوک‌فکر! تو کی هستی؟ جز نوکر یک رژیم جنایتکار و تباهکار؟!

الاهه بقراط: حجاریان!‌ ای مفلوک‌فکر! تو کی هستی؟ جز نوکر یک رژیم جنایتکار و تباهکار؟!